اسكندر بيگ تركمان
749
تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )
ميشد در وقتى كه قزلباش بر برج مستولى گشته مردم از قلعهدارى مأيوس شدند من و غلام دو قبضه تفنك در دست داشتيم او پر ميكرد و من ميانداختم چون لحظهء برآمد روى به من آورده گفت ايصاحب سعادت عجب از خردمندى تست كه خود را اينهمه رنجه ميدارى و در معرض تلف ميآرى قوم ترك جنك كرده رضا به قضا دادند ترا با روزگار چه ستيزه است و از ما دو كس چه خيزد حيات امشب را غنيمت شمار تا بهبينم فردا از روزگار چه ميرسد اين سخن گفت و روى از من گردانيده هر چند تفنگى را كه داده بودم پر كند طلب داشتم نداد چون ديدم كه غلام جان سپار معتمد با من چيره شده فرمان نميبرد حيران كارخانه تقدير گشته دانستم كه ادبار روى آورده . شعر با قضا بر نميتوان آمد * با قدر در نميتوان آميخت بنا بر آن تفنگى كه در دست داشتم انداخته رضا به قضاى آسمانى دادم و خود بجنود قزلباش كه بر برج برآمده بودند بآواز بلند گفتم كه دست از حرب و قتال بازداريد كه ما ترك قلعه دارى كرديم و قلعه به حضرت شاه تعلق دارد . مجملا احمد پاشا تا يك تير در كيش قدرت خود داشت بجانب قزلباش انداخت و غازيان سينه سپر كرده بجان ميپذيرفتند . القصه پاشا نيز كس نزد الله ويرديخان فرستاد و التماس نمود كه امشب دست تعرض لشكريان را از قلعه كشيده دارند كه فردا بدانچه رضاى خاطر اشرف باشد تن به آن در دهند الله ويرديخان و قورچى باشى حقيقت بعرض اقدس رسانيدند و حكم شد كه در آن شب احدى متعرض قلعه نگردد اما از همه طرف پاس دارند كه متنفسى در ظلمت ليل از قلعه بيرون نتواند رفت . صبح روز ششم كه چهارشنبه دويم شهر ربيع الاول بود صبا مثال از طرف شمال نسايم فتح و فيروزى وزيدن گرفت حاجبان بارگاه معلى حسب الامر همايون اعلى مجلس عالى شاهانه و محفل متعالى پادشاهانه آراسته حضرت اعلى اعلاه الله تعالى سپاس دارى و شكر گزارى عطاياء ايزدى بجاى آورده با توجهات ظاهرى و باطنى كه با مبدء فياض دارند بر سرير دولت و مسند فيروزى و اقبال قرار گرفته نقارههاى شادى در اردو بنوازش درآوردند قرچقاى بيك با غلامان و تفنگچيان بضبط قلعه و محافظت دروازهها مأمور گشتند حسين بيك جارچى باشى قور ذوالقدر را بقلعه فرستاده احمد پاشا و شمس الدين پاشا را با برادر و پسر كوچك او كه محرك ماده فتنه و فساد بودند و كيجوك حسن و چند نفر ديگر را طلب فرمودند احمد پاشا از آمدن تقاعد ورزيده بجارچى باشى مذكور گفته بود كه ما از غايت بىادبى و بياندامى كه نسبت بغلامان درگاه شاهى صدور يافته مستحق عقوبت و سياست شدهايم و شايستگى دخول مجلس اعلى نداريم مأمول آنكه يكى از ملازمان درگاه امر شود كه آمده در همين جا ما را بجزاى خود رساند . حضرت اعلى خاطر او را بنويد عاطفت اطمينان بخشيده طلب فرمودند و احمد پاشا بمجلس بهشت آئين درآمده سجده خجالت بتقديم رسانيد و چون مرد عاقل سخندان بود سخنان خردمندانه كه مقتضى عقل و مناسب وقت و مقام بود معروض داشت حضرت اعلى با وجود كمال قهر و غضب كه در آن روز بر طبيعت همايونش مستولى بود بپاشاء مذكور به نظر ملايمت توجه فرموده و سخن عتاب آميز القا نفرمودند اما با شمس الدين پاشا عتاب و خطاب آغاز نهاده اعمال مفسدانهء او را شمردن گرفتند كيجوك حسن خود